جانبازی که برای «روحانی» رقصید؛ می رقصم تا زنده بمانم!

پایگاه خبری جامعه خبر/ سید هادی کسایی زاده: گفتم هنوز هم می رقصی؟ گفت: بله چکار کنم؟ نتوانستم به چشمهایش نگاه کنم … دعوتش را برای شام قبول کردم. در سردشت (شهر قربانی سلاح شیمیایی) هر چه بالا تر می روی جنوب شهر است! برعکس تهران! پراید مدل اهل بوق به سختی توانست خود را به خانه رحیم صداقت جوان ترین قربانی سلاح شیمیایی سردشت برساند.  

خانه ای ۴۰ متری با سقفی چوبی … یک تلویزیون لامپی، مبل قدیمی، فرش ۶ متری، چند دست رختخواب، آشپزخانه کوچک با اجاق گاز کتابی، دو دختر خردسال، زریان و رحیم … خانواده چهار نفره که از دار دنیا هیچ ندارند جز ۲۰ درصد جانبازی پدر (رحیم صداقت) …

افسردگی گرفته بود و چند ماهی در بیمارستان تبریز کنار بیماران روانی بستری بود. تک سرفه ها نمی گذاشت درست غذا بخورد. زریان هر چه هنر داشت روی سفره شام از ما پذیرایی کرد. حرفی برای گفتن نداشتم و بعد از شام آلبوم عکس ها و لوح های تقدیر و نسخه های پزشک را ورق می زدیم. از داخلش فیلم های تلفن همراهش چندین فیلم رقص بود. رحیم سالهاست می رقصد و از رقص کردی و آموزش حرفه ای این رقص درآمد دارد اما فقط ماهی ۵۰۰ هزار تومان …

داستان مجروحیت رحیم به ۷ تیر ۱۳۶۶ باز می گردد.  

می گوید: آن روز پدرم برای گرفتن کوپن مرغ و تخم مرغ رفته بود مغازه کاک محمد و من همراه با مادر و خواهرم در مغازه میوه فروشی پدرم منتظر بودیم. من دائما به میوه ها دست می زدم و مادرم می گفت: رحیم این میوه ها کثیف است دست نزن مریض می شوی. مادرم هم زن رنج کشیده ای بود و با زن دوم پدرم با هم زندگی می کردند. ساعت چهارو نیم عصر بود که صدای هواپیماهای دشمن فضای منطقه را پر کرد. همه مردم و کسبه بازار سراسیمه به بیرون خانه ها و مغازه ها ریختند. ناگهان با اصابت یک بمب در روبروی مغازه پدرم در میدان سرچشمه سردشت همه چیز بهم ریخت. آن بمب حاوی گازهای شیمیایی بود و بعد از اصابت با فشار زیاد گاز خردل را به اطراف پراکنده می کرد. مادر و خواهرم از شدت صدمات بیهوش شدند و من هم در داخل جوی آب خیابان افتادم. زن دوم پدرم سراسیمه خود را به مغازه رساند و مرا از جوی آب در آورد و به درمانگاه شهر برد. بعد از چند روز مرا به بیمارستان شهید چمران تهران منتقل کردند. همانجا بود که عکاسان از من عکس گرفتند و آن عکس تا امروز در تمامی کتابها و نمایشگاه های ارائه و چاپ شده است.

پدرم چند ماه بعد من را به همراه مادرم و خواهرم به عراق برد اما بعد از چند سال نتوانستم آنجا زندگی کنم هر چه باشد آنها دشمن ما بودند و برای من زندگی در آنجا سنگین بود و برای همین به سردشت برگشتم. دوران کودکی سختی داشتم. به فوتبال علاقه مند بودم اما وقتی چند دقیقه بازی می کردم نفسم می گرفت. یادم هست وقتی کلاس راهنمایی بودم همکلاسیهایم مرا معتاد می نامیدند چرا که نمی دانستند که این ناتوانی تنها دلیلش ریه های پژمرده و خلتهای خردلی یادگار سال ۶۶ است.

همسرم نامش زریان است که به زبان فارسی طوفان می گویند. نمی دانم چرا زریان خود را پاسوز من کرده اما وقتی او در کنار من است احساس آرامش می کنم. زریان را در یک میهمانی دیدم و بعد از او خواستگاری کردم. آن زمان زریان دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه علمی کاربردی تهران بود که بعد از ازدواج مشکلات من نگذاشت به تحصیلش برسد. یادش بخیر عروسی شلوغی بود بیش از ۵۰۰ نفر میهمان داشتیم. تنها تالار عروسی سردشت پر شده بود از اقوام و آشنایان البته خدا خیرشان بدهد تمام هزینه عروسی را اقوام تقبل کردند.

رحیم صداقت کارگردان تاتر است و تاکنون صدها نمایش برگزار کرده و شاگردان زیادی داشته اما به دلیل اینکه زیر ۲۵ درصد جانبازی برای او محاسبه کردند زندگی خوبی ندارد. حقوقی از بنیاد شهید نمی گیرد و باید ساعت ها برقصد تا چند ده هزارتومانی دستمزد بگیرد.  

رحیم صداقت زیاد اهل سیاست نیست … کاری هم به کار حزب و گروهی ندارد اما با حال ناخوشی که داشت ساعت ها در ستاد حسن روحانی در سردشت رقصید.

شاید رقصید برای اینکه او را ببینند …

شاید رقصید برای اینکه به روحانی امیدوار است …

شاید رقصید برای اینکه انتظار داشت دولت جدید فکری به حال قربانیان سردشت کند …

شاید رقصید برای اینکه مردم را شاد کند …

شاید رقصید برای اینکه شغلش رقصیدن است …

اما بعد از رقص حالش بد شد. هیچکس هم سراغی از او نگرفت. رحیم صداقت را می توان بعنوان یک نماد مظلومیت در میان قربانیان سلاح های شیمیایی به مردم ایران معرفی کرد.

این گزارش را رئیس جمهور بخوانید …

 

 

 

 

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا
?>