کلاری//اعلامیه امام
گفتگو با مردی که انقلاب را منتشر کرد؛
اولین اعلامیه امام را من چاپ کردم
محمود کلاری از قدیمی های صنعت چاپ تهران است که می گوید بعد از سخنرانی امام در 15 خرداد سال 1342 متن سخنرانی را به سرعت چاپ و برای نخستین بار منتشر و توزیع کرده است.
سالهای قبل از انقلاب را دو نسل قبل تر از ما خوب به یاد دارند سالهایی که مردم از سلطه و بی عدالتی حکومت شاهنشاهی مستقیم و غیر مستقیم نارضایتی خود را اعلام میکردند. شاید بتوان گفت که بعد از 28 مرداد و 16 آذر 32، نقطه عطف تظاهراتها قطعا قیام 15 خرداد سال 42 بوده است که بسیاری از مردم به واسطه 15 خرداد و سخنرانی حضرت امام، با ایشان آشنا شدند و از همان روز ها بود که مردم ایران "حاج آقا روح الله" را به عنوان رهبر انقلابشان انتخاب کردند. در این میان روش های متعددی برای اعلام سخنان امام وجود داشت از نقل سینه به سینه تا سخنرانی روحانیون در مساجد و تکایا ولی مهمترین و بهترین روش، پیاده کردن فایل صوتی سخنرانی امام و انتشار آن در قالب اعلامیه بود. اینکه آیا نسل سوم و چهارم انقلاب می دانند چگونه سخنان امام خمینی بدون در اختیار داشتن رادیو و تلویزیون ونبود امکاناتی مانند اینترنت وموبایل و غیره در جامعه توزیع می شد؟
شاید بتوان بازار تهران را از کلیدی ترین مکان ها برای توزیع سخنان امام عنوان کرد. در این میان سراغ چاپخانه های قدیمی را گرفتیم همان هایی که با وجود تدابیر شدید امنیتی و حضور جاسوس های ساواک و شکنجه ها، به رسالت خود پشت نکرده و با جان و دل جوهر انقلاب را بر لوح سفید نقاشی می کردند. در میان حاجی بازاری های انقلابی و آنهایی که ید طولایی در چاپ اعلامیه های امام در دوران طاغوت داشتند خیلی ها "حاج آقا محمود کلاری" را معرفی می کردند و می گفتند از سال 42 اعلامیه های امام را در همین چاپخانه ای که هنوز هم پابرجاست، چاپ می کرد. چاپخانه "پیغام امروز" و "حاج آقا کلاری" که هنوز هم پشت میز چوبی اش نشسته و با بوی جوهر و کاغذ روزگار می گذراند.
آقای کلاری! چه شد که وارد کار چاپ شدید؟
من قبل از وارد شدن به حرفه چاپ، تراشکار، بودم اما به دلیل حادثه ای که با دستگاه تراشکاری برایم به وجود آمد، از این حرفه دلزده شده و در سال 37 وارد حرفه چاپ شدم. یک سال در چاپخانه پسرعمویم "ناصر کلاری" مشغول بودم وبعد از یاد گرفتن فوت و فن های این کار، با دوستم "محمد ناظمی" شریک شدم. 4000 تومان سهم من در آن چاپخانه بود که با این سهم کار را شروع کردیم البته یکی دوتا شاگرد هم داشتیم.
چگونه با امام آشنا شدید؟
من قبل از سال 42 بود که با امام آشنا شدم. زمانی که آیت الله بروجردی به رحمت خدا رفتند، به همراه دوستم آقای شانه چی(که متاسفانه بعدها تغییر مسیر داده و به سازمان مجاهدین خلق پیوستند) به قم رفتیم. در قم مراجع را به ما معرفی کردند که دراین میان یک بقال محلی نام حاج آقا روح الله را به زبان آورد و در آنجا با ایشان آشنا شدیم.
چرا در آن زمان امام خمینی را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کردید؟
در قم، مرحوم شریعتمداری را هم به ما معرفی کردند همه مراجع شرایط یکسانی داشتند و رساله هایی تقریبا مشابه داشتند. ما برای تحقیق از طریق آدرسی که داده بودند و ما نزد ایشان رفتیم. اما ایشان در کلاس درس بودند. پس از اندکی انتظار شرفیاب شدیم. خیلی به دلمان نشست و از آن ساعت به بعد ایشان را به عنوان مرجع تقلید خود انتخاب کردیم. البته در آن زمان از امام به عنوان "حاج آقا روح الله" نام برده می شد و پس از اینکه سخنرانی معروفشان را بیان کردند با عنوان امام خمینی نام گرفتند. سخنرانی بعد از جریان واقعه 15 خرداد 42 بود اما دقیقا یادم نیست در چه تاریخی بود، ولی جمله معروف "جناب شاه من تو رو نصیحت میکنم و… " را خوب به یاد دارم. درست بعد از آن سخنرانی ما متوجه شدیم که آقا با دیگر مراجع تفاوت دارند
آیا بعد از آن سخنرانی تاریخی شما چاپ بیانات امام را آغاز کردید؟
بعد از قیام 15 خرداد من اولین اعلامیه امام را چاپ کردم.
اعلامیه چطور به دستتان رسیده بود؟
در چاپخانه شاگردی داشتیم به نام "مهدی مقدسیان". برادر ایشان "شیخ محمد" که در آن زمان روحانی بود و به اعلامیه امام دسترسی داشت از من و شریکم خواست تا اعلامیه امام را چاپ کنیم و من به اتفاق همکارم با جان و دل قبول کردیم.
با توجه به شرایط اداره ساواک و برخورد آنها با انقلابیون بازهم اعلامیه امام را چاپ می کردید؟
غیرت ملی و دینی را نمیتوان با چیزی عوض کرد. من در خانواده ای سیاسی-مذهبی متولد شدم که پدرم از طرفداران پروپاقرص دکتر مصدق بودند و بسیار متعهد به وطن، و ما را هم دوستدار وطن تربیت کرده بودند. یادم هست در زمان ملی شدن صنعت نفت، دبیرستانی بودم، زمانی که از مدرسه خارج می شدم، روی آسفالت خیابان می نوشتم صنعت نفت باید ملی شود. تمام دغدغه من و دیگر افرادی که خواهان وطن بودند، نجات کشور از چنگال امریکا و انگلیس بود. امام راه را برای نجات ملت از چنگال بیگانگان هموار کردند، من هم به اندازه توانم می خواستم خدمت کنم و برای همین اعلامیه ها را چاپ می کردم.
به غیر از شما چاپخانه های دیگری هم در بازار اعلامیه چاپ می کردند؟
آن سالها اگر چاپخانه های دیگری هم اعلامیه چاپ می کردند، به دلایل مسائل امنیتی ما نمی دانستیم. همان طور که دیگران نمی دانستند که ما اعلامیه حضرت امام(ره) را چاپ می کنیم. فقط چند تایی را در جریان بودیم.
نامی از آن چاپخانه ها به یاد دارید؟
یکی از چاپخانه ها، چاپخانه پسر عمویم بود و دیگری آقای "برقعه" نامی بود که چاپخانه اش در بازار، سر کوچه امام زاده یحیی(ع) بود. در این میان چاپخانه های دیگری هم بودند که با اداره ساواک همکاری می کردند و اسم خرابکاران را به ساواک می دادند
اول اعلامیه ها را می خواندید بعد چاپ می کردید؟
بله می خواندیم، اما هیچ وقت من امید به پیروزی نداشتم. از هر اعلامیه حدود 5 هزار الی 6هزارنسخه چاپ می کردیم که بعد از اتمام بسته بندی، به شیخ محمد مقدسیان می دادیم تا ایشان بین بچه های مبارز پخش کنند.
اولین اعلامیه یادتان هست چه عنوانی داشت؟
اصلا خاطرم نیست ولی بالای اعلامیه ها نوشته می شد؛ بیانات امام خمینی… متاسفانه به دلیل گشتهایی که ساواک در چاپخانه ها انجام می داد چیزی برای خودمان نگه نمی داشتیم.
چه تاریخی بود؟
درست بعد از قیام 15 خرداد بود من به اتفاق دیگرهمکاران در هفته تعطیلی بعد از قیام که بازار بسته بود در چاپخانه اعلامیه چاپ میکردیم. پشت در ورودی چاپخانه، ماموران دولت در حال تیراندازی به سمت مردم بودند من و آقای ناظمی ، در چاپخانه را محکم نگه داشته بودیم تا باز نشود و دستگاه هم اعلامیه ها را بیرون می داد. بعد از این که چاپ تمام شد دستگاه را خاموش کردیم واعلامیه ها را داخل مقوا و پارچه بسته بندی کرده و از چاپخانه خارج شدیم.
اعلامیه ها درکارگاه ماندند؟
نه، من با همان لباس کار، با آقای ناظمی از چاپخانه خارج شدم. اتفاقا شیخ محمد هم با لباس کار از مغازه بیرون رفت. اعلامیه ها را بردیم به کوچه پایینی چاپخانه و در یک بشکه جاسازی کردیم و بعد هم به جمعیت تظاهر کنندگان در خیابان پیوستیم.
اولین بار کی به دام ساواک افتادید؟
یک روز اتفاقی 4-5 نفر از ماموران ساواک وارد چاپخانه شدند، من اولین تجربه برخوردم با ساواک بود و خیلی ناشیانه برخورد کردم. گفتند؛ چرا اعلامیه چاپ کردید من پاسخ دادم متاسفانه اعلامیه چاپ نکردیم، در صورتی که باید می گفتم خوشبختانه اعلامیه ای به زیر چاپ نبردیم، هر سوالی از من کردند پاسخش را با متاسفانه می دادم در آن لحظه "مهدی مقدسیان" متوجه پاسخ های من بود که کنارم ایستاده بود
ساواک شما را به اداره اطلاعات برد؟
نه، درست خاطرم هست که سیزده جفت کشیده به صورتم زدند و خون از سر وصورتم جاری شد. بعد رئیسشان شروع کرد به فحاشی وبه مامورانش گفت: اسمش را یادداشت کنید، فلان روز هم به اداره بیاید.بعد از رفتن ساواک دستان خونی ام را به دیوار بیرونی مغازه کشیدم و زیر لب گفتم:"انتقام این خون را خواهم گرفت".
چطور فهمیده بودند که شما اعلامیه چاپ می کنید؟
خوب در آن زمان، ماموران ساواک ناگهانی وارد چاپخانه ها می شدند، آن روز هم تصادفی وارد مغازه شدند جالب است که ما هیچ اثری از خود به جا نمی گذاشتیم، حتی شریکم در ظاهر خود را طرفدار شاه معرفی می کرد آن روز و روزهای بعدش نمی دانم ساواک چطور متوجه شد.
به کسی در این میان مشکوک نمی شدید؟
چرا،بودند کسانی که با ساواک فعالیت داشتند اما ما آگاه نبودیم مثلا شریکم آقای ناظمی دایی داشت به نام آقای فلسفی که روحانی بودند اما با ساواک همکاری می کرد. و ما از این موضوع تا بعد از قیام 15 خرداد بی اطلاع بودیم بعدا که متوجه این قضیه شدیم هیچ وقت به ایشان شک نکردیم
در سال 42 خاطرتان هست مامور ساواک تهران چه کسی بود؟
"سرهنگ صدارت" مامور اداره ساواک بازار بود. اتفاقا بعد از انقلاب در بازار دیدمش رفتم جلو و گفتم من را یادت می آید؟ گفت: نه، اصلا! گفتم: من فلانی ام. همانی که دستور دستگیری اش را داده بودی …امروز همین جا خونت را میریزم. گفت: من تازه از زندان آزاد شدم. بلافاصله اسلحه کمری ام را در آوردم که شلیک کنم، خم شد و کفشهای من را بوسید.
تا چه زمانی اعلامیه چاپ می کردید؟
تا اواخر سال 55 بیانات امام(ره)را چاپ می کردم که در این سالها ساواک به بهانه های مختلف، گاه و بی گاه به چاپخانه من سرک می کشید و هربار به بهانه های مختلف دستگیرم می کرد. اما من هیچ وقت اعتراف نکردم که اعلامیه ای چاپ می کنم. یادم هست یک هفته ای که در اداره اطلاعات شهربانی بودم، تمام دندان هایم را خرد کردند. اما نگفتم اعلامیه ای چاپ کردم. آنها هم چیزی نداشتند که اثبات کنند به همین خاطر، هر دفعه سریع آزادم می کردند و دوباره دستیگر می کردند. یادم هست یک هفته در زیرزمینی بودم که نه میتوانستم بنشینم و نه بخوابم ،فقط روی پاهایم می ایستادم.
چه شد که سال 55 از کار چاپ خارج شدید؟
بار آخری که ساواک دستگیرم کرد، مجبورم کرد که از این حرفه بیرون بیایم. به همین دلیل مجبور شدم تمام ماشین آلات چاپخانه را به قیمت 370 هزار تومان بفروشم و کارم را رها کنم.
به چه کاری مشغول شدید؟
وارد بازار فرش شدم و تمام دارایی ام از دست رفت. سال 56 دوباره کار چاپ را آغاز کردم نه به این دلیل که سرمایه ای نداشتم نه، کار در بازار فرش راضی ام نمی کرد. عاشق کار چاپ بودم. سال 56 با یک نفر شریک شدم البته من مغازه را نفروخته بودم، روزی که شروع کردم دیگرازامام کمتراعلامیه چاپ می شد و همچنین روزهای پایانی حکومت شاهنشاهی بود.
آیا عکسی از امام چاپ کردید؟
متاسفانه دستگاه های چاپخانه ماآن قدر پیشرفته نبودند که تصویر چاپ کنند.
آیا در مبارزات، فقط بیانات امام را چاپ می کردید؟
اوایل ورودم به حوزه چاپ، اعلامیه های، جبهه ملی را نیز چاپ می کردم، برای این که با فعالان این گروه ها در تماس بودیم. حتی با چریک های فدایی خلق هم در ارتباط بودیم. البته بعد از کج شدن راهشان، ما مسیرمان را جدا کردیم و فقط با نهضت آزادی و جبهه ملی در تماس بودیم؛ از آنجا امام را شناختیم بیشتر گفته های ایشان را چاپ می کردیم.
از دوستانتان که در حمل اعلامیه و یا چاپ آن فعال بودند، کسی به شهادت رسید؟
خیلی هایشان الان در قید حیات نیستند. "شیخ محمد مقدسیان" که خیلی کمکمان می کرد، در آن روزها، توسط رژیم به شهادت رسید. خدایش بیامرزد.



